مردی به شهری مسافرت كرد و غريب بود . اتفاقا همان شب فردی به قتل ميرسد . نگهبانان مرد غريب را نزدیگ محل قتل دستگير می كنند . و او را نزد قاضی می برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت كند ، قاضی دستور اعدام صادر كرد فردا مرد مسافر را به یک ستون'>ستون بستند تا اعدام كنند . مرد هرچه گفت كه بی گناه است و بعدا از اين كار پشيمان خواهند شد ، جلاد گفت من بايد دستور را اجرا كنم . جلاد به او گفت كه آخرين خواسته اش چيست .
برچسب:
نویسنده: یگانه اسدی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 22:00